وقتی کوچکتر بودم، من آدمِ مهاجری از جاهای دیگر بودم. همراه پدر و مادرم از یک شهر کوچک آمده بودیم و به یک شهر بزرگ رسیده بودیم. از همانجا، تنهایی برای همیشه کنارش ماند؛ برچسبی که از خودم جدا نمیشد و ولَم نمیکرد.
در جایی که آدم آن را نمیشناسد، دوست یعنی تمام دنیا. هر بار که جمع تمام میشد، بقیه میرفتند؛ اما من فقط بعد از اینکه همهی دوستانم رفته بودند، با تنهاییِ سنگین برمیگشتم. غیر از دوست، هیچ چیز دیگری نداشتم. این تنهایی تا مدتها مثل سایه دنبال من میدوید؛ تا اینکه بعد از ازدواج، ناگهان و بیآنکه متوجه شوم، حس کردم انگار تنهایی مدتهاست از کنارم دور شده. روزهایی که گذشتهاند هم همینطورند: دیگر نه میشود برگرداندشان، نه میشود دوباره همانها را تجربه کرد.
در دوران مدرسهی ابتدایی، یک دوست داشتم که هر روز کنار هم بودیم. همین حالا، دقیقاً در این لحظه، خیلی دلم برای روزهایی تنگ شده که با او بودم. از وقتی از او دور شدم، زندگیام دیگر آن آفتابِ روشن و درخشانِ قبل را نداشت. هر بار که به زمانهایی فکر میکنم که با هم گذراندیم، در دلم یک درد تیز و بیصدا میگیرد؛ و در عین حال هم جرات نمیکنم بروم و او را ببینم—زمان دیگر قابل برگشت نیست.
یک آدم… در اصل به خاطر صدای کسی که میخواند است که مرا یاد او میاندازد.

این تصویر مرا به یاد او میاندازد